close
تبلیغات
وفور محله ــ هر محله ای ــ نبود و نیامده بود تا با خودش غم و غصه هایم را جمع کند و ببرد.روپوش اش سبز
close
تبلیغات
ثبت لینک و بنر در اینجا
کسب درآمد اینترنتی
تبلیغات پاپ آپ
loading...
YourAds Here YourAds Here

دلتنگی

بازدید : 17
پنجشنبه 26 بهمن 1396 زمان : 13:10

وفور محله ــ هر محله ای ــ نبود و نیامده بود تا با خودش غم و غصه هایم را جمع کند و ببرد.روپوش اش سبز رنگ بود،و سراغم آمذه بود.گفت :مشت کن.مرگ هم نبود.پشت دستم یک چیز عجیب و غریب پلاستیکی فرو کرده بودند که هر وقت خواستند لوله ی سرم را هل بدهند توش.نمی توانستم مشت کنم.انگشتهایم را جمع کردم و آن مرد فقط پنبه ی الکلی اش را زد روی نازک ترین قسمت ساعد ام و بعد سرنگش را پر کرد.شاید غلیظی خونم به خاطر تاریکی هوا بود.بدم آمد.سراغم آمده بود تا خونم را بمکد.رویم را برگرداندم.

حتما بیرون پر از ابرهای بنفش کدر و خاکستری بو

Your slogan here

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 35

درباره ما
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    چت باکس
    پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 358
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 2
  • بازدید امروز : 30
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 0
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 31
  • بازدید ماه : 31
  • بازدید سال : 1094
  • بازدید کلی : 3140
  • کدهای اختصاصی